ذبيح الله صفا
381
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
زلف او بازيست چنگل برده در راه و مرا * كبك دل در دام غم هر دم شكار آيد ازو از براى يك دو بوسه بر سر راه وفا * هر زمانى چشم اميدم چهار آيد ازو آتشى در من زده است آن مه كه گر آهى كنم * در دهان من نفس همچون شرار آيد ازو با خيالش دوش مىگفتم كه يارى كن مرا * تا مگر يك ره دلم را وصل يار آيد ازو گفت اگر زرپاش باشى چون خزان در راه عشق * اين همه هجران تو چون نوبهار آيد ازو گفتم آيا زر كجا كز بىزرى هر ساعتى * نالهء من راست همچون زير زار آيد ازو من سخن دارم چو زر با چهرهيى مانند زر * زين دو زر كارم مگر همچون نگار آيد ازو ور نيايد دُر فشانم در مديح شهريار * حاصل كارم مديح شهريار آيد ازو شاه و الا نصرة الدين آنكه چرخ از راه عجز * پيش تختش بر طريق زينهار آيد ازو خسرو مكران ابو الخطاب خسرو كز كرم * آن محيط آمد كه بحرى كامكار آيد ازو * * دلربايى تربيت ز آن سنبل پرتاب يافت * جانفزايى تقويت ز آن شكّر عنّاب يافت در گلستان رخش از لاله سنبل بردميد * چون بهار چشم او از آب چشمم آب يافت تشنگان راه عشقش را چو گل در خُوَى نهاد * چرخ نيلوفر كه چندان نرگس سيراب يافت چشم خوابآلود او تا فتنه را بيدار كرد * چشم من پرآب گشت و دل ز آتش تاب يافت دارم از چشم و دل اندر آب و آتش جاى خواب * هيچكس اندر ميان آب و آتش تاب يافت دل سپر گر بفگند ور جان هدف سازد سزد * كز كمان ابروانش ناوك پرتاب يافت باد اگر بر سنبل عنبرفشانش برگذشت * در مشام از ريحهء او رَوحِ مشك ناب يافت چرخ زنگارى ز عشق روى آن شنگرف روى * بر رخ زرنيخ رنگم اشك چون سيماب يافت اى بت ياقوت لب كز حقهء مرجان تو * چون بخنديدى زمانه لؤلؤى خوشاب يافت پاى تمكين سراجى را بدست رد مگير * كو قبول بارگاه شاه ابو الخطّاب يافت * * سرمست و بىقرار و دلآزار نيمشب * آمد بعربده بر من يار نيمشب